حديث کميل از اميرالمومنين(ع)پيرامون ولايت فقيه

اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

بحث در حديث كُمَيل از أميرالمؤمنين عليه السّلام پيرامون ولايت فقيه

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشّيْطَانِ الرّجِيمِ


بِسْمِ اللَهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ


وَ صَلّى اللَهُ عَلَى سَيّدِنَا مُحَمّدٍ وَ ءَالِهِ الطّيّبِينَ الطّاهِرِينَ


وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَآئِهِم أجْمَعِينَ مِنَ الْأنَ إلَى قِيَامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إلّا بِاللَهِ الْعَلِىّ

الْعَظِيمِ


يكى از أدلّه ولايت فقيه كه هم از جهت سند و هم از جهت دلالت مى‏توان آنرا معتبرترين و

قوى‏ترين دليل بر ولايت فقيه گرفت ، روايت سيّد رضىّ أعلى الله مقامه در «نهج البلاغة» است كه

أميرالمؤمنين عليه السّلام به كُمَيل بن زياد نَخعىّ فرموده‏اند .


فَفِى «نَهْجِ الْبَلاَغَةِ» مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَليْهِ‏السّلاَمُ لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النّخَعِىّ :


قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ : أَخَذَ بِيَدِى أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عَلِىّ بنُ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السّلاَمُ فَأَخْرَجَنِى إلَى الْجَبّانِ

؛ فَلَمّا أَصْحَرَ تَنَفّسَ الصّعَدَآءَ ثُمّ قَالَ : يَا كُمَيْلُ ! إنّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا ؛ فَاحْفَظْ عَنّى

مَا أَقُولُ لَكَ .


«كميل بن زياد مى‏گويد : أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و به

سوى صحرا برد . همينكه در ميان بيابان واقع شديم ، حضرت نفس عميقى كشيد و سپس به من

فرمود : اى كميل ! اين دلها ظرفهائى است و بهترين اين دلها ، آن دلى است كه ظرفيّتش بيشتر

، سِعه و گنجايشش زيادتر باشد . بنابراين ، آنچه را كه من بتو مى‏گويم حفظ كن و در دل خود

نگاه‏دار!» سپس ميفرمايد :


النّاسُ ثَلاَثَةٌ : فَعَالِمٌ رَبّانِىّ ، وَ مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ ؛ أَتْبَاعُ كُلّ نَاعِقٍ ، يَمِيلُونَ مَعَ

كُلّ رِيحٍ ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَُوا إلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ .


«مجموعه أفراد مردم سه طائفه هستند : طائفه أوّل : عالم رَبّانى است . گروه دوم : متعلّمى

است كه در راه نجات و صلاح و سعادت و فوز گام برمى‏دارد . و دسته سوّم : أفرادى از جامعه

هستند كه داراى أصالت و شخصيّت نبوده ، و مانند مگس و پشّه‏هائى كه در فضا پراكنده‏اند

مى‏باشند .


اين دسته سوّم ، دنبال كننده و پيروى كننده از هر صدائى هستند كه از هر جا برخيزد ؛ و با هر

بادى كه بوزد در سمت آن حركت مى‏كنند ؛ دلهاى آنان به نور علم روشن نگرديده ؛ و قلبهاى خود

را از نور علم مُنّور و مُستَضيئ و روشن نگردانيده‏اند ؛ و به رُكنِ وثيق و محلّ اعتمادى كه بايد

إنسان به آنجا تكيه زند ، متّكى نشده و پناه نياورده‏اند .»


يَا كُمَيْلُ ! الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ ؛ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ ، وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ ؛ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النّفَقَةُ ، وَ الْعِلْمُ

يَزْكُوعَلَى‏الْإنْفَاقِ ؛ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ .


«اى كميل ! علم از مال بهتر است ؛ علم ، تو را حفظ و نگهدارى مى‏نمايد ، ولى تو بايد مال را

نگهدارى كنى ؛ مال بواسطه خرج كردن و إنفاق ، نقصان و كاهش مى‏يابد ؛ ولى علم در أثر إنفاق

و خرج كردن زياد مى‏شود و رشد و نُموّ پيدا مى‏كند ؛ و نتيجه و آثار مال ، به زوال آن مال از بين

مى‏رود.»


وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ . وقتى خود مال از بين رفت ، پديده‏ها و آثارى هم كه از آن بدست آمده ـ

هر چه ميخواهد باشد ـ از بين ميرود . مِنْ باب مثال : كسى كه مال دارد ، با آن مال سلطنت و

حكومت مى‏كند ؛ مردم را گردِ خود جمع مى‏نمايد ؛ و بر أساس مال خيلى كارها را انجام ميدهد ؛

همينكه آن مال از بين رفت ، تمام آن آثار از بين ميرود ؛ مردم ديگر هيچ اعتنائى به وى نميكنند و

شرفى براى او قائل نميشوند ؛ و اين شخص كه بر أساس اتّكاء به مال ، در دنيا براى خود

دستگاهى فراهم كرده بود ، همينكه مالش از بين ميرود ، تمام آن آثار كه مصنوع و پديده مال

است ، همه از بين ميرود .يَا كُمَيْلُ ! الْعِلْمُ دِيْنٌ يُدَانُ بِهِ ؛ بِهِ يَكْسِبُ الْإنْسَانُ الطّاعَةَ فِى حَيَوتِهِ ، وَ

جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ . وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ .


«اى كميل ! علم ، قانون و دستورى است كه مُتّبَع است و مردم از آن پيروى مى‏كنند . بواسطه

علم ، إنسان در حيات خود راه إطاعت را طىّ مى‏كند ، و بعد از خود آثارى نيكو باقى مى‏گذارد .

علم حاكم است و مال محكومٌ عليه.» هميشه علم بر مال حكومت دارد . فرق ميان علم و مال اين

است كه : علم هميشه در درجه حكومت بر مال قرار گرفته است ؛ مال بدست علم تصرّف

مى‏شود و در تحت حكومت علم به گردش در مى‏آيد .


يَا كُمَيْلُ ! هَلَكَ خُزّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَآءٌ ؛ وَالْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَابَقِىَ الدّهْرُ ؛ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ و أَمثَالُهُمْ

فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ .


«اى كميل ! خزينه كنندگان و جمع آورندگان أموال از مردگانند ـ در حالتى كه بظاهر زنده هستند ـ

أمّا علماء تا هنگامى كه روزگار باقى است پايدارند . گرچه جسدهاى آنها و هيكلهاى آنان مفقود

شده و از بين رفته و در زير خاك پنهان شده باشد ، ولى أمثال و آثار آنها در دلها موجود است ؛ و

حيات آنها در دلها سرمدى و أبدى مى‏باشد.»


هَا ! إنّ هَنهُنَا لَعِلْمًا جَمّا (وَ أَشَارَ إلَى صَدْرِهِ) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً !


«آه ! (متوجّه باش!) در اينجا عِلمى است متراكم و أنباشته شده (و با هَنهُنَا حضرت إشاره به

سينه شريف كرده و فرمودند:) اى كاش حاملينى براى اين علم مى‏يافتم!» أفرادى كه بتوانند علم

مرا حمل كنند و به آنها بياموزم . چه كنم ، كه علم در اينجا انباشته شده و حَمَله نمى‏يابم !

كسى نيست كه اين علم مرا ياد بگيرد و أخذ كند !


بَلَى أَصَبْتُ لَقِنًا غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ ، مُسْتَعْمِلاً ءَالَةَ الدّينِ لِلدّنْيَا ، وَ مُسْتَظْهِرًا بِنِعَمِ اللَهِ عَلَى‏عِبَادِهِ ، وَ

بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَآئِهِ .


«آرى ، من به عالِمى رسيده‏ام كه بتواند از اين علوم مُتراكم و انبوه بهره گيرد ، او عالمى است كه

فهم ، دِرايت ، زيركى ، هوش و استعدادش خوب است ، و ليكن من بر او إيمن نيستم ؛ و در تعليم

علم به او خائفم ؛ و آرامش ندارم . چرا ؟ زيرا آن عالم ، دينش را آلت وصول به دنيا قرار ميدهد ، و

با نعمتهاى پروردگار عليه بندگان خدا كار ميكند ، و با استظهار و پشت گرمى به نعمتهائى كه خدا

به او داده است (از علم و درايت و فهم و بصيرت) به سراغ بندگان خدا رفته ، آنها را مى‏كوبد و

تحقير مى‏كند ، و آنها را استخدام خود مى‏نمايد و به ذُلّ عبوديّت خود در مى‏آورد ؛ و با پشت گرمى

به حجّتهاى إلهى و بيّنه‏هاى خدا كه به او ميرسد ، أولياء خدا را مى‏كوبد ؛ و آنها را به زمين مى‏زند

و از بين مى‏برد .»


اينها يك عدّه از علمائى هستند كه لَقِن و با فهم و زيرك هستند ، و ليكن قلب آنها خائن است ؛ و

من إيمن نيستم كه از علم خود به آنها چيزى بياموزم ؛ لذا راه تعليم خود را به آنها بسته مى‏بينم .


أَوْمُنْقَادًا لِحَمَلَةِ الْحَقّ ؛ لَابَصِيرَةَ لَهُ فِى أَحْنَائِهِ ؛ يَنْقَدِحُ الشّكّ فِى قَلْبِهِ لِأَوّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ ، أَلَا

لَاذَا وَ لَاذَاكَ .


«دسته ديگر أفرادى مى‏باشند كه روح إطاعت از حاملين و پاسداران حقّ در ايشان وجود دارد ، و

قلبهاى آنان خائن نمى‏باشد ، و تَجَرّى و تَهَتّك ندارند ؛ و از اينجهت موجب نگرانى نخواهند بود ؛

ولى چون بصيرت در إعمال حقّ ندارند ، و نميتوانند أطراف و جوانب حقّ را با ديده بصيرت بنگرند ، و

هر چيز را در موقع خود قرار بدهند ، با أوّلين شبهه در قلب آنان ، شكّ رسوخ خواهد كرد و مطلب

بر آنان مشتبه خواهد شد .


اينها افرادى هستند مقدّس مآب ، كه جنبه انقياد و إطاعتشان خوب است و تجرّى ندارند ، ولى

كم درايتند ؛ بصيرت به أحناء و أطراف حقّ ندارند ، و نمى‏توانند تمام أطراف حقّ را جمع كنند و

شُبُهاتى كه از هر طرف وارد مى‏شود را دفع كنند . اگر كسى بر آنها شبهه‏اى بكند ، در إمامشان

و در دينشان شكّ پيدا مى‏كنند .


مثل أفراد مقدّس مآب ما ، كه رسول خدا فرمود : كَسّرَ ظَهْرِى صِنَفَانِ : عَالِمٌ مُتَهَتّكٌ وَ جَاهِلٌ

مُتَنَسّكٌ .


«دو طائفه پشت مرا شكستند : عالم بى‏باك و جاهل عبادت پرداز ؛ كه عبادت را وسيله كار خود

قرار داده و بدون علم و درايت ، با عقل و شعور كم ، دنبال مقدّس مآبى رفته‏است.»


أَلَا ! لَاذَا وَ لَاذَاكَ . «اى كميل ! نه آن دسته أوّل مفيد خواهند بود ، و نه اين دسته دوّم.» دسته أوّل

علماء مُتَهَتّك ، و دسته دوّم علماء بسيط مقدّس مآب و شبه خوارج ، كه به صورت ظاهرِ دين اعتماد

و اتّكاء مى‏كنند ؛ و با همان دين ، إمام خود را مى‏كشند ؛ و با قرآن عليه إمام استدلال مى‏كنند ؛ و

با آيات خدا ، ولىّ خدا و قائم خدا و حقيقت كتاب خدا را از بين مى‏برند . اينها هم گروه و جماعت

كثيرى هستند ، و يك دسته از علماء را تشكيل داده‏اند .


أَوْمَنْهُومًا باللَذّةِ ، سَلِسَ الْقِيادِ لِلشّهْوَةِ .


«طائفه سوّم : أفرادى هستند كه در لذّت فرو رفته و غوطه‏ور شده‏اند . حريص و عاشق لذّت

هستند ؛ و عِنان خود را در مورد شهوات ، رها كرده‏اند ؛ و يكسره بدنبال لذّات و شهوات رفته‏اند.»


أَوْمُغْرَمًا بِالْجَمْعِ وَ الِادّخَارِ .


«دسته چهارم : أفرادى هستند كه فقط دنبال جمع آورى و كثرت مال مى‏روند.»


مُغْرَم يعنى مُحبّ ؛ آن كسى كه حُبّ در او أثر كرده است و حبّ را از مقدار عادى بالاتر برده ، او را

عاشق و ديوانه جمع و ادّخارِ مال نموده است ؛ اينها را مُغْرَم مى‏گويند . مُغْرم ، أفرادى هستند كه

عالمند ، خيلى خوب مى‏فهمند و همه چيزشان خوب است ، آن نقاط ضعف سابق در آنها نيست

؛ فهمشان خوب است و تعليم اين علوم به آنها از اين جهت موجب نگرانى و خوف من نخواهد شد

.


يعنى آنها علم من را آلت براى دنيا قرار نميدهند ، كم فهم نيستند كه بصيرتشان در دين كم باشد

؛ و ليكن اينها دنيا زده‏اند ؛ وجودشان تباه شده است . زيرا كه نفوس شريفه خود را صرف ادّخار و

جمع‏آورى أموال دنيا كرده‏اند ؛ از علمشان فقط براى جمع‏آورى مال استفاده نموده‏اند .


لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدّينِ فِى شَىْ‏ءٍ . «اين دو دسته أخير هم فائده‏اى ندارند . (هم آن عدّه‏اى كه

مَنْهُومًا بِالْلَذّةِ ، سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشّهْوَةِ باشند ، و هم آن دسته‏اى كه مُغرَمِ به جمع و ادّخار هستند)

اينها مفيد نيستند ؛ زيرا دلهاى آنان براى دين نسوخته است.» اينها از رُعاةِ دين و حافظان و

پاسداران دين نيستند . إنسان در هيچ أمرى نمى‏تواند به اينها مراجعه كند ؛ براى اينكه اينها يا

أهل شهوت و لذّت ، يا أهل ادّخار و جمع‏آورى مال مى‏باشند . مقصد أقصى و هدف أسناى آنها از

علم و تدريس و بحث و بدست آوردن كرسيهاى دينى ، اين مسائل است . اينها به درد نمى‏خورند ؛

من نمى‏توانم علمم را به اينها بياموزم . و إلّا آن علمى را كه من به اينها مى‏دهم ، در شهوت و

لذّت و ادّخار أموال و كُنوز صرف مى‏كنند .


أَقْرَبُ شَىْ‏ءٍ شَبَهًا بِهِمَا ، الْأَنْعَامُ السّآئِمَةُ . «نزديكترين چيز ، از جهت شباهت به اين دو طائفه ،

چهار پايان چرنده هستند.»


ملاحظه كنيد كه حضرت چقدر لطيف بيان مى‏فرمايند ! نمى‏فرمايند : اينها (اين دو طائفه)كه منهوم

به لذّتند و دنبال شهوت مى‏باشند ، يا دنبال مال مى‏روند ، به حيوانات چرنده و چهارپايان شباهت

دارند ؛ بلكه مى‏فرمايد : چهارپايان چرنده به اينها شبيه‏اند ! خيلى لطيف است ! يعنى آن حيوان

معصوم را نبايد مركز نُقصان و كوتاهى قرار داده ، و اينها را در نقصان ، به آن حيوان قياس كنيم ؛

بلكه مركز نقصان و عيب و كانون تباهى اينجاست . بايد حيوانات را به اينها تشبيه كرد ! اين نظير آن

تشبيه است كه مى‏گويد : «هنگام طلوع خورشيد ، إشراق شمس ، شبيه إشراق جمال محبوبه

من بود».


در علم بيان آمده است كه : بعضى أوقات تشبيه معكوس را مى‏كنند ، براى عظمت و بزرگى و

جلوه دادن آن مورد شباهت به نحو أعلَى و أتَمّ . بايد بگويد : صورت حبيبه من شباهت به خورشيد

دارد و درخشش نور او شبيه نور خورشيد است ؛ و در هنگامى كه او در مقابل من تجلّى مى‏كند

عيناً مانند إشراق خورشيد است كه سر از اُفق بيرون مى‏آورد ؛ ولى مى‏گويد : نه ، خورشيدى كه

سر از اُفق بيرون مى‏آورد ، شبيه إشراق جمال محبوبه من است ! اينجا هم مى‏فرمايد : أَقْرَبُ

شَىْ‏ءٍ شَبَهًا بِهِمَا الْأَنْعَامُ السّآئِمَةُ .


كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ . «اينطور است كه علم بواسطه مردن حاملين آن مى‏ميرد.»


علم زيادى در اينجا جمع است ، ولى چه كنم ؟! همينكه مُردم ، اين علمها همه از بين مى‏رود .

زيرا كه أفراد إنسانها از اين چهار قسم بيرون نيستند . مردم همه گرفتار اين مسائل هستند .


حضرت پس از اينكه أحوال علماء و أقسام آنها را بيان مى‏كنند (كه لَقِن‏اند و غير مأمون ؛ يا منقاد به

حَمَله حقّ هستند ولى بصيرت ندارند ؛ يا گرفتار مسائل شخصى و جاه طلبى و لذّات و يا بدست

آوردن دنيا از راه دين مى‏باشند) مى‏فرمايند :


اللَهُمّ بَلَى ؛ لَاتَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْخَآئِفًا مَغْمُورًا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ

اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ ؛ وَ كَمْ ذَا ؟ وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ؟!


«بار پروردگار ! آرى ؛ چنين نيست كه در روى زمين حتّى يك يا دو نفر هم نباشند ! بلكه زمين از

كسى كه براى خدا با حجّت قيام كند و با بيّنه و برهان باشد خالى نيست.»


هستند كسانى كه با حجّت إلهيّه بر سر پاى خود ايستاده ، و داراى قلبى اُستوار و عزمى متين و

إراده‏اى آزاد مى‏باشند ؛ در عالم طبيعت به هيچ وجه من الوجوه دين را وسيله دنيا قرار نداده‏اند ؛

به نعمتهاى خدا استظهار بر عباد او نكرده ، و با حجّتهاى إلهى عليه أوليائش نتاخته‏اند ؛ بصيرت در

أحْناء حقّ داشته‏اند ، و منهوم به لذّت و شهوت نبوده ، و مُغرَم به ادّخار و جمع مال نيستند ! أمّا

كجا هستند ؟! چند نفر هستند ؟! آن كسانى كه قلبشان به نور پروردگار روشن شده است ، كجا

هستند ؟! «لَاتَخْلُوالْأَرْضُ» زمين خالى نخواهد بود از چنين أفرادى كه با حُجَج إلهيّه بر سر پا

ايستاده باشند ، و براى خدا كار كنند .


إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا أَوْخَآئِفًا مَغْمُورًا . «يا ظاهر است و در ميان مردم شهرت دارد و مردم او را

مى‏شناسند ؛ يا خائف است و ترسان و مغمور و مستور . علمش را بر مَلا نمى‏كند ؛ و در ميان

مردم خود را نشان نميدهد.» زمين از چنين أفرادى : إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ، خالى

نيست . چرا ؟


لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ . «براى اينكه حُجج إلهيّه و بيّنات خداوند باطل نگردند.» اگر اينها

نباشند ، بكلّى در روى زمين حجّت نيست و تمام أفراد مردم در روز قيامت بر خدا حكومت مى‏كنند

و مى‏گويند : مطلب به ما نرسيد ؛ زيرا يك حجّت هم در روى زمين نبود كه ما بتوانيم به او

دسترسى پيدا كنيم .


و أمّا اگر فى الجمله بعضى از اين أفراد در روى زمين باشند ، خداوند بر همه آنها حجّت دارد و

مى‏فرمايد : چرا در روى زمين به سراغ حجّتهاى ما نرفتى و از آنها پيروى و استفاده ننمودى ؟!

پس اگر اين أفراد نباشند ، حجّت و بيّنه پروردگار باطل مى‏شود . لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى‏

مَنْ حَىّ عَن بَيِّنَةٍ از بين ميرود (1) .


وَ كَمْ ذَا ؟ وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ؟! «أمّا اينها چند نفر هستند و آن أفراد كجا هستند؟ !»


أُولَئِكَ وَ اللَهِ الْأَقَلّونَ عَدَدًا ؛ وَ الْأَعْظَمُونَ قَدْرًا ؛ يَحْفَظُ اللَهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيّنَاتِهِ حَتّى يُودِعُوهَا نُظَرَآئَهُمْ ،

وَ يَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ .


«قسم بخدا آن أفراد ، اندك‏ترين مردمند از جهت شمارش . (نمى‏فرمايد : عددشان كم است ! بلكه

مى‏فرمايد : الْأَقَلّونَ ، اندك‏ترين مردمند . اگر هر طائفه و صنف و گروه و دسته‏اى را از ميان علماء و

أفراد مجتهد شمارش كنيد ، شمارش و تعداد اينها از همه كمتر است) .


وَالْأَعْظَمُونَ قَدْرًا ؛ و عظيم ترين مردم هستند از جهت قدر و منزلت و مقدار و سرمايه و ارزش .

بواسطه اينهاست كه خداوند حجّتها و بيّنه‏هاى خود را حفظ و نگهدارى مى‏كند ؛ تا اينكه حُجج و

بيّنات و أدلّه و دين و إسلام و قرآن و إيمان و معارف و غيرها را به نُظَراء و أمثال خود بوديعت سپرده

و هر يك از اينها مطلب را بديگرى بسپارد . و آن حُجج و بيّنات را در دلهاى أشباه و أمثال خود بكارند

، تا اينكه كم‏كم روئيده شود و رشد كند ؛ و آنها هم در زمانهاى بعد ، هر كدام سُتونى از عظمت

براى حُجج و بيّنات إلهيّه باشند.»


هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ ، وَ اسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ

أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ ، وَ صَحِبُوا الدّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالْمَحَلّ الْأَعْلَى .


«علم ، بينائى ، إدراك صحيح و قوىّ ، حقيقتِ بصيرت و إدراك و بينش ، بر آنها از أطراف هجوم كرده

و روى آور شد . و با روح يقين مباشرت كردند ؛ حقيقت يقين وجان يقين را مسّ نموده و لمس

كردند ؛ با إدراكات فكرى و عقلانىّ ، با تمام شراشر وجود خود به حقيقت و جان يقين دست

يافته‏اند . و آنچه را كه ناز پروردگان و أهل إتراف ، سخت و ناهموار شمرده و خشن مى‏پنداشتند ،

نرم و ملائم يافته و در دنيا بدين قسم عمل كردند . و با آنچه مردم سياه دل از آن استيحاش

مى‏نمودند اُنس و اُلفت پيدا كردند . و در دنيا با بدنهائى كه أرواح آنها مُعلّق به محلّ أعلى و محلّ

قدس بود زيست نمودند.» يعنى فقط بدنهاى آنها در دنيا آمده ، ولى روحشان در دنيا نبود . در تمام

مدّتى كه در دنيا با مردم رفت و آمد مى‏كردند و سخن مى‏گفتند و نكاح مى‏كردند و به بعضى از

كارها دست مى‏زدند ، فقط بدنهاى اينها در اين اُمور تدبيريّه و عالم طبع و اعتبار ديده مى‏شد . و

ليكن أرواحشان بالمَحلّ الأعلَى اتّصال داشت .


أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ وَ الدّعَاةُ إلى دِينِهِ ؛ ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ . انْصَرِفْ إذَا شِئْتَ (2) .


«ايشانند جانشينان خدا در روى زمين و خوانندگان به سوى خدا و دين او . آه ، آه !چقدر من آرزو و

اشتياق ديدار آنانرا دارم ! حال اى كميل اگر ميخواهى بروى ، برو!»


اين خبر شريف را صدوق نيز در «خصال» از أبى الحَسن محمّدبن علىّ‏بن شاه ، روايت مى‏كند ، كه

او ميگويد :


حديث كرد به ما أبو إسحق خوّاص ، او مى‏گويد : حديث كرد براى ما محمّدبن يونس كُرَيمىّ از

سفيان و كيع ، از فرزندش (3) . از سفيان ثَورىّ ، از منصور ، از مجاهد ، از كميل بن زياد ، مگر

اينكه بجاى جمله : يَا كُمَيْلُ ! الْعِلْمُ دِينٌ يُدَانُ بِهِ.» اين جمله را آورده است كه :


يَا كُمَيْلُ ! مَحَبّةُ الْعَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ؛ تَكْسِبُهُ الطّاعَةَ فِى حَيَوتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ فَمَنْفَعَةُ

الْمَالِ تَزُولُ بِزَوَالِهِ .


«اى كميل ! محبّت عالِم ، قانون و سنّت و أساسنامه‏اى است كه مردم بايد از او پيروى كنند

(محبّت عالِم ، إنسانرا به كمال ميرساند) . إنسان در حيات خود ، با محبّت عالم ، راه طاعت را

مى‏پيمايد ؛ و بواسطه آن ، آثار نيك را بعد از خود باقى مى‏گذارد . أمّا منفعت مال ، به زوال و از بين

رفتن آن ، از بين ميرود.»


و همچنين بجاى جمله : وَبِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَآئِهِ ، «آن عالم متهتّكى كه با حجّتهاى خدا بر أولياء

خدا غلبه مى‏كند.» اين جمله را آورده است :


لِيَتّخِذَ الضّعَفَآءَ وَلِيجَةً مِنْ دُونِ وَلِىّ الْحَقّ . «براى اينكه در پناه مردم ضعيف الفكر و الإراده از ولىّ

حقّ جدا شود.»


يعنى براى از بين بردن ولىّ حقّ ، به ضعفاى مردم تمسّك مى‏كند . و پناهش همين مردم ضعيف و

أفراد عوام هستند كه براى خود ، صورت بازارى درست مى‏كند و اينها را ولىّ و پناهگاه خود قرار

مى‏دهد .


صدوق بعد از اينكه اين روايت را در «خصال» نقل مى‏كند ، مى‏گويد : من اين روايت را از طُرق

كثيره‏اى روايت كرده‏ام و آنرا در كتاب «إكمال الدّين و إتمام النّعمة فى إثبات الغيبة و كشف الحيرة»

تخريج نموده‏ام (4) .


علاوه بر صدوق ، شيخ حسن بن علىّ بن حسين بن شُعبه حرّانىّ در «تُحَفُ العُقول» اين روايت را

از گفتار حضرت : إنّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوعَاهَا ، كه همان أوّل روايت است ، تا آخر آنچه را

كه در «خصال» شيخ صدوق آورده‏است روايت كرده ، و لفظ : وَ رُوَاةُ كِتَابِهِ ، را بعد از لِئَلاّ تَبْطُلَ

حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ ، إضافه نموده است . و در آخر هم اين جمله را آورده :


يَا كُمَيْلُ ! أُولَئِكَ أُمَنآءُ اللَهِ فِى خَلْقِهِ ، وَ خُلَفَآؤُهُ فِى أَرْضِهِ ، وَ سُرُجُهُ فِى بِلاَدِهِ ، وَ الدّعَاةُ إلَى دِينِهِ ؛

وَاشَوْقَاهُ إلَى رُؤْيَتِهِمْ ! أَسْتَغْفِرُ اللَه لِى وَ لَكَ (5) .


«اى كميل! ايشانند أمينان پروردگار در ميان خلق خدا ، و جانشينان خدا در روى زمين ، و

چراغهاى درخشان پروردگار در ميان شهرها ، و داعيان و خوانندگان خدا به سوى دين او ؛ چقدر

من به ديدار آنها شوق دارم ! و من براى خود و براى تو از خدا طلب غفران مى‏كنم .»


و نيز اين روايت را شيخ أقدم ، أبو إسحق ، إبراهيم بن محمّد ثقفى كوفىّ ، در كتاب «الغارات»

آورده است (6) .


در اين كتاب إبراهيم بن محمّد ثقفى كوفىّ ، با إسناد خود از محمّد ، از حسن ، از إبراهيم ، و از

أبى زكريّا ، از مرد ثقه‏اى ، از كميل بن زياد ، به عين آنچه را كه ما از «خصال» صدوق آورديم ، روايت

كرده است (7) . و مراد از ثقه‏اى كه او از كميل نقل كرده ، يا فُضَيل بن خَدِيج است ، به قرينه اينكه

غالباً رواياتى را كه از كميل نقل مى‏كند ، بوسيله اين مرد مى‏باشد ، يا عبدالرّحمن بن جُنْدُب

است ، به قرينه سائر رواياتى كه اين متن را از كميل بن زياد نقل كرده است . سائر روايات غالباً از

همين شخص است . لذا ، ثقه در اينجا از يكى از اين دو نفر خارج نيست ؛ و آن دو نفر هم ، هر دو

، شخص معتبرى هستند .


باز همين روايت را شيخ مفيد در «أمالى» در مجلس بيست و نهم نقل مى‏كند (8) . و نيز أبونُعَيم

إصفهانى (جدّ مجلسى)در «حِلْيَةُ الْأوْلِيَآء» آورده است (9) .


و نيز اين روايت را جَدّنَا العَلّامَة ، محمّد باقر مجلسىّ رضوان اللَهِ عليه ، در «بحار الأنوار» در باب

«أصنافُ النّاسِ فِى الْعِلمِ و فَضلُ حُبّ العُلَمآء» از «خصال» و «تحف العقول» و «الغارات» و «نهج

البلاغة» نقل مى‏كند ، و شرح بسيار خوب و نافعى مى‏دهد و در آخر بر آن مى‏افزايد :


وَ إنّما بَيّنّا هَذَا الْخَبَرَ قَليلاً مِنَ التّبْيينِ ، لِكَثْرَةِ جَدْواهُ لِطّالِبينَ ، وَ يَنْبَغِى أنْ يَنْظُرُوا فيهِ كُلّ يَوْمٍ بِنَظَرِ

الْيَقينِ ، وَ سَنوضِحُ بَعْضَ فَوآئِدِهِ فِى كِتابِ «الإمامَةِ» إن شآءَ اللَهُ تَعالَى (10) .


مجلسى مى‏فرمايد : «ما در اينجا شرحى مختصر و بيانى غير وافى ، از اين روايت نموديم ؛ و

ليكن حقيقت اين روايت از اين بيان ما خيلى بالاتر است . و ما اين مقدار را بيان كرديم ، چون فائده

اين روايت بسيار است ؛ و طالبين بايد هميشه اين روايت را در نظر داشته باشند ! طلّاب علوم

دينيّه بايد هر روز در اين روايت نظر كرده و تأمّل نمايند . و إن شآءالله ما بعضى از فوائدش را در كتاب

«إمامت» كه بعداً خواهيم نوشت مى‏آوريم.»


(كتاب «الإمامة» در جلد سابع از «بحار» است . مجلسى در باب «اضطرار به سوى حجّت» بعد از

اينكه كلام صدوق را در «إكمال الدّين» با أسانيد متعدّده خود آورده ، فرموده است :


قَدْمَرّ هَذَا الْخَبَرُ وَ أسانيدُهُ فِى بابِ فَضْلِ الْعِلْم . اين خبر با شرحش ، با أسانيدش ، در كتاب فضل

علم ـ كه در جلد أوّل «بحار الأنوار» مى‏باشد ـ گذشت.)


سپس در اينجا إشاره مى‏كند كه : نظير اين روايت ، در بعضى كتابهاى ديگر مثل «مَحاسن» برقى

، و «سرآئر» ابن إدريس حلّىّ هم وجود دارد ؛ و آن دو بزرگوار اين روايت را نقل كرده‏اند (11) .


همچنين علاوه بر اين مصادرى كه ذكر شد ، اين روايت را حافظ رجب بُرْسىّ در كتاب «مَشارقُ أنْوارِ

اليَقين» (12) و غزّالى در «إحيآء العلوم» (13) و شيخ طوسىّ در «أمالى» (14) و نُعمانى در

«غيبت» (15) و شيخ بهائىّ در «أربعين» حديث سى و ششم (16) و يعقوبى در «تاريخ» (17) و

سبط ابن جَوزى در «تَذْكِرَةُ الخواصّ» (18) و ابن عبدِ رَبّه الْأندُلُسى در «عِقْدُ الفريد» (19) نقل

كرده‏اند .


اين از نظر بحث در سند روايت . و بنابراين تحقيقى كه ما نموديم معلوم شد كه : ديگر از اين سند

بهتر نمى‏توانيم پيدا كنيم ، بلكه اگر تمام اين أسانيدى كه براى شما ذكر كرديم نبود مگر «نهج

البلاغة» و بس ، براى ما كافى بود . زيرا كه «نهج البلاغة» از معتبرترين كتب شيعه است ، و سيّد

رضىّ تَغمّدهُ اللهُ برحمته ، بواسطه جمع منتخبِ از فرمايشات أميرالمؤمنين عليه السّلام منّتى بر

تمام شيعه دارد. صداقت و بزرگوارى ، علم و درايت ، جلالت و عظمتِ سيّد رِضوانُ اللهِ عَليه به

حدّى است كه در مقابل او ، بزرگان و أعلام زانو مى‏زنند ؛ و روى زمين به أدب مى‏نشينند ؛ و نام او

را همه با إجلال و تعظيم ياد مى‏كنند .


«نهج البلاغة» كه بوسيله اين بزرگمرد جمع آورى شده است ، داراى چنين خصوصيّتى مى‏باشد ؛

و در اعتبارش جاى حرف نيست .


حال علاوه بر «نهج البلاغة» با اين سندهاى مختلفى كه ما در اينجا بيان كرديم ، از أفرادى مانند

محمّد بن علىّ بن بابويه (شيخ صدوق) در «خصال» و «إكمال الدّين» و ابن شُعبه حرّانى در «تحف

العقول» و إبراهيم بن محمّد ثَقَفى در «الغارات» و شيخ مفيد در «أمالى» و أبونُعَيم در «حلية

الأوليآء» و علاّمه مجلسى در دو موضع از «بحارالأنوار» و با اين أفرادى كه أخيراً ذكر شد ، اين روايت

از جهت سند ، در نهايت إتقان است و جاى هيچ شبهه نيست .


ما ، پس از اينكه اين سند ممدوح و مستحكم را بيان كرديم ، ديگر جائى براى بحث در آن

نمى‏بينيم . بلكه مى‏توان گفت كه اين روايت از رواياتى است كه ، ورودش از أميرالمؤمنين عليه

السّلام ، بنحو استِفاضه است . علاوه بر اينكه مَتنش دلالت بر مبانى رشيقه ، و معانى بديعه ، و

حقائق عاليه ، و دقائق ساميه‏اى دارد كه أبداً ممكن نيست بر قلب أحدى خطور كند ، إلّا مَن كانَ

فِى مَعْدِنِ الْوِلايَةِ وَ عَلَى دَوْحَةِ الإْمامَةِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْه .


و أمّا از نظر دلالت : استفاده ما در زمينه دلالت اين خبر بر ولايت فقيه ، از همين جملات أخير

حضرت است كه فرمودند :


اللَهُمّ بَلَى لَاتَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ؛ تا اينكه ميفرمايد :

أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، وَالدّعَاةُ إلَى دِينِهِ ؛ ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ .


أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در صدر اين حديث فرمودند : النّاسُ ثَلاَثَةٌ : عَالِمٌ

رَبّانِىّ ، وَ مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ ؛ و پس ار كنار زدن أصناف چهارگانه علماء ، كه در

حقيقت آنان را جزء دسته هَمَجٌ رَعَاع مى‏دانند ، و حيف مى‏دانند كه علوم شريفه خود را به آنها

منتقل كنند ، صفات علماء ربّانى را بيان مى‏كنند و مى‏فرمايند : كسانى حاملين علم ما هستند

كه داراى اين صفات باشند : أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، وَالدّعَاةُ إلَى دِينِهِ . «آنها هستند جانشيان

پروردگار در روى زمين ، و خوانندگان به سوى خدا و دين او.»


و به روايت «تحف العقول» أُمَنآءُ اللَهِ فِى خَلْقِهِ وَ سُرُجُهُ فِى بِلاَدِهِ ، كه اين دو جمله را هم إضافه

داشت . «آنها أمينان خدا هستند در ميان خلق خدا ، و چراغهاى درخشانند در ميان أمصار و بلاد

پروردگار.» اينها هستند داعيان به سوى دين خدا . ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ .


أُولَئِكَ خُلَفَآءُاللَهِ فِى أَرْضِهِ ، دلالت بر منصب ولايت فقيه مى‏كند . يعنى اينها خليفه پروردگار هستند

. خليفه پروردگار يعنى : آئينه تمام نما . هر جا كه لفظ خليفه استعمال شد ، تمام مناصبى كه

لازم خليفه است ، نيز از آن استفاده مى‏شود . كما اينكه أميرالمؤمنين عليه السّلام درباره خودِ

أئمّه عليهم السّلام ، لفظ خليفه مى‏آورد .


خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَهِ يا خَلِيفَةُ اللَهِ ، معنيش اين است كه : اين شخص بتمام معنى وجودش ـ كأنّهُ هُو

ـ جانشين خداست در روى زمين . يعنى خداوندى كه ميخواهد در روى زمين حكومت كند ، و مردم

را به راه سعادت هدايت نموده و به بهشت ببرد ، و از مُهلِكات نجات داده و از شرّ شيطان محفوظ

بدارد ، و آنها را از منجيات و مُهلِكات آگاه نموده ، و از مفاسد برهاند . آن كسانى كه در روى زمين

خليفة الله و نشان دهنده خدا هستند ، نيز چنين أشخاصى هستند كه داراى چنين صفاتى

مى‏باشند . و اين كلمه دلالت بر ولايت آنها مى‏كند .


و اين فقرات ، اختصاص به إمام معصوم ندارد ، بلكه هم شامل إمام معصوم و هم شامل بقيّه علماء

ربّانى كه در هر زمان هستند مى‏شود . و اين دليلى است قوىّ براى ولايت فقيه .


اللَهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ ءَالِ مُحَمّد


پى‏نوشتها:


1) قسمتى از آيه 42 ، از سوره 8 : الأنفال


2) نهج البلاغة» باب حِكَم ، حكمت 147 ؛ و از طبع مصر با تعليقه شيخ محمّد عبده ، ج 2 ، ص

171 تا 174


3) در «خصال» طبع حروفى اينطور وارد است : عن سفيان بن وكيع ، عن أبيه .


4) خصال» طبع سنگى ، ص 87 و 88 ؛ و در طبع حروفى ، مطبعه صدوق ، ص 186 اينطور وارد

است : لِيَتّخِذَهُ الضّعَفَآءُ وَلِيْجَةً .


5) تحف العقول» طبع مكتبه صدوق ، ص 169 تا 171


6) كتاب «الغارات» از نفائس كتب شيعه است ، كه بزرگان ما در كتابهاى خود از آن روايت مى‏كنند

؛ و در بسيارى از كتب قدما مطالبى از آن نقل شده است ؛ ولى أصل كتاب در دست نبود ، و

نسخه‏اش باندازه‏اى ناياب بود كه بعضى از متتبّعين گمان مى‏كردند كه : أصلاً نسخه‏اش در دنيا

مفقود شده است و فقط آن مقدارى كه نقل شده ، همانست كه از كتب أفرادى مانند مجلسى و

ديگران كه از «الغارات» نقل مى‏كنند بدست ما رسيده است . ولى الحمدللّه و له الشّكر تقريباً

سى و پنج سال پيش بود كه اين كتاب بواسطه دسترسى به يك نسخه وحيد در دنيا با داستان و

شرح مفصّلى كه دارد بدست آمد و بعداً در دو مجلّد به طبع رسيد و هم اكنون در دسترس است .

و بسيار كتاب نفيس و مُتْقَنى مى‏باشد . و حقّاً ميتوان آنرا از مفاخر شيعه بحساب آورد . و از

أسانيدى است كه شيعه مى‏تواند به آن اتّكاء داشته باشد . هم متنش داراى إعتبار است و هم

مضامينش .


7) الغارات» ج 1 ، ص 147 إلى 155


8) أمالى» مفيد ، طبع نجف ، ص 146


9) حلية الأوليآء» ج 1 ، ص 79 و 80


10) بحار الأنوار» طبع كمپانى ، ج 1 ، ص 59 تا 61


11) بحارالأنوار» طبع كمپانى ، ج 7 ، ص 10 و 11 ؛ و از طبع حروفى ، ج 23 ، از صفحه 45 إلى 48


12) طبع بمبئى ، ص 146


13) ج 1 ، ص 43


14) طبع سنگى ، ص 13


15) طبع سنگى ، ص 4 و 7


16) طبع سنگى ، صفحه شمارى ندارد ، حديث 36


17) طبع بيروت ، دار صادر ـ دار بيروت ج 2 ، ص 205 و 206


18) طبع حروفى ، مكتبه نينوى حديثه ، ص 141 و 142


19) طبع مهر ، ج 2 ، ص 211a

کلمات کليدي : ولايت فقيه،ولي فقيه،ولايت مطلقه فقيه،کميل،اميرالمومنين،حديث کميل،کميل و ولايت فقيه،کميل ار اميرالمومنين،پيرامون ولايت فقيه،روايت کميل،کميل و علي،حديث ولايت فقيه،velayate faghih